برگه ی آزمایش یا شیشه ی عمر ...
سلام عزیزکم ،
حضورت رو بیش از پیش حس میکنم و از وجودت لذت میبرم ...
حسی عجیب که هیچ وقت درگیرش نشده بودم ...
چیزی مثل یک رویا ، مثل یک خواب ... یک خواب شیرین ...
حسی لبریز از ترس و هیجان و شادی و لذت ...
چیزی شبیه به هیچ چیز در وجودم لانه گزیده و رشد میکند ، چیزی که تا چندی پیش نبود و الان هست ...
چیزی که عشقمان را به تمامه به تصویر میکشد ...
یک هدیه ، از بهترین کسی که میتواند به من هدیه ای ارزشمند بدهد ...
هدیه ای که با شیره وجود من سبز میشود و جان میگیرد و با حضورش زندگیمان را سبزتر و پرجان تر میکند ...
این تنها هدیه ایست که هرگز راضی به پس دادن و تعویضش نیستم ...
پس ؛
از بزرگی که این هدیه را به من بخشیده ملتمسانه تمنا دارم این هدیه را به ما ببخشد و برایمان نگهش دارد ، در پرتو لطف و بزرگی اش ...
باشد که شاکر باشیم ...
عسلک مامان ، سلام
طبق حرفای پست قبلیم لب تاپ رو خاموش کردم و مثل یه دختر خوب رفتم آماده شدم و با دوتا چایی لبریز ِ لب دوز ِ لب سوز رفتم بالای سر بابا جونیتون و بیدارش کردم 
بعد از چایی رفتیم سمت آزمایشگاه و از مامان خون گرفتن 
بعد چون بابا جایی کار داشتن من رو گذاشتن خونه و قرار شد بعد از کارش با جواب آزمایش بیاد خونه ، آخه دوست نداشتم جواب رو تلفنی بشنوم ، حالا چه مثبت چه منفی 
الهی قربون دل این آقای پدر شما برم من که وقتی جواب رو گرفته بود چون من نبودم دلش نیومده بود بازش کنه ، همینطوری گذاشته بود تو جیبش تا خونه که رسید باز کنه با هم ببینیم

خلاصه بالاخره رسید خونه و برگه آزمایش رو در ازای یه بوسه بهم داد 
و بعدشم ایستاد کنارم تا بازش کنم و ببینیم چه خبره توش ![]()
بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ، اون برگه ی آزمایش با بتای 200 میگفت که شما تو دل مامانی
![]()
من و بابایی تو اون لحظه :

خدای خوبم ؛
حواست به من و محمد و هدیه ای که بهمون بخشیدی باشه ... ![]()
عزیزکم چشم انتظار در آغوش کشیدن و بوییدن و بوسیدنت هستم



برگه ی آزمایش یا شیشه ی عمر ...
